دل می رود ز دستم صاحب دلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه بر خیز باشد که باز بینیم دیدار آشنارا
ده روزه مهرگردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یاراای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است بادوستان مروت با دشمنان مداراهنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گداراسرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خاراآیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد ا
برچسب:
نویسنده: ستایش مقدم
خاطره... چه چیز مزخرفیست این خاطره نه میگذاره بگذری نه میگذاره بمانی به خاطرات قشنگی که ازش داشتی که فکر می کنی باید بگذری باید بریزی تو دلت باید تو خودت بشکنی به خاطره بدی که از خودش به جا گذاشته که فکر می کنی می خواهی همه چیز را تمام کنی به دلت که نگاه میکنی آنقدر دلتنگی که می خواهی ببخشی به غرورت که نگاه میکنی نشدنی می شود به دلت که نگاه میکنی هنوز دوستش داری به عقلت که نگاه میکنی از خودت متنفر میشوی که اینقدر محکم پایش ایستاده ای به این خروجی میرسی که حرف بزنی منتظری ازت بپرسه وقتی میپرس
برچسب:
نویسنده: ستایش مقدم